خرید بک لینک
سلام گفت این عکس رو ببین و من عکس رو باز کردم خونه خدا همون طور سیاه و مکعبی یک عالمه سیاه پوست هم توی عکس بودند نوشتم خدا خونه است؟ نوشت خیلی خری الان رو به روی خونه خدا هستم آدم باش .نوشتم وا هر وقت خدا رو دیدی بهم بگو همیشه فکر می کردم اگر یک عالمه پول بدهم و خودم رو برسونم به مگه و اون مکعب سیاه میتونم خدا رو ببینم ولی بزرگ که شدم فهمیدم خدا هیچ وقت خونه نیست.داشتم فکر می کردم ایکاش یک عالمه ی زیاد پول داشتم اون وقت دست کم می فهمیدم چه مرگم هست که ابن همه دپرس و افسرده ام والا بخدا الان فقط می دونم هیچی سر جایش نیست و این بی نظمی حالمرو بهم میزنه.پ.ن۱:انتظار خر است پ.ن۲؛ خدایا! مرا در قلب کسی سنگین قرار مده و از هر کس که آرزوی دور بودنم را دارد دورَم بِگردان؛ اگر چه که آن شخص در قلبم بسیار عزیز باشد

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 13:11

سلامهمه لباس ها و مانتوها و شلوار هام رو شستم که واقعا از خونه بیرون نرم دلم میخواد از هیاهوی اون بیرون در امان باشم.دیشب پارت اول برگه های امتحانی رو تصحیح کردم و خدا رو شکر کسی نیفتاد که بخوام منت بگذارم نمره دادم و از این حرف ها ولی جمله بندی بچه ها افتضاح رو هم رد کرده همه به طرز وحشتناکی شکسته می نویسند و رسما فعل کم می آورند.به رشته های تحصیلی دیگه کاری ندارم ولی بچه های من که یا خبرنگار میشوند با مدیر روابط عمومی براشون زشته که جمله نوشتن بلد نباشند.کتاب نخوانند گرایش های سیاسی رو ندونند فرق نماینده و رییس جمهور رو بلد نباشند والا دیگه از حرص خوردن هم خسته شدم نمره ها رو وارد کردم توی لیست اولیه و تمام.به بتول خانم گفتم پنج کیلو سبزی'>سبزی قورمه ،یک کیلو سبزی کوکو گفت ساعت یازده صبح میدم امیر محمد بیاره خودت نیا گفتم مرسی چقدر کارت به کارت کنم گفت دخترم مینویسه میگذاره روی سبزی ها شماره کارت رو هم که داری گفتم بله پس منتظر می مونم ساعت یازده و نیم امیر محمد زنگ در رو زد گفتم دوچرخه رو بیار توی حیاط ندزدند بعد هم با یک لیوان شربت آلبالو جلو در وردی منتظرش موندم امیر محمد نوی پسری بتول خانومه یک پسر تپل و سفید که حالا که مدرسه ها تعطیل شده سفارش های مامان بزرگش رو با دوچرخه می رسونه کیسه سبزی های خرد شده رو ازش گرفتم و لیوان شربت رو دادم دستش گفت مرسی خاله داشتم از تشنگی می مردم گفتم بیا تو کولر روشنه بعد هم از لای قرآن بابا سه تا ده هزار تومنی نو برداشتم امیر محمد گفت خاله همه شربت رو خوردم توی دلم خنک شد مرسی باید برم سفارش مسجد خیلی زیاده صد بار باید با دوچرخه برم و برگردم لیوان رو از دستش گرفتم و سه تا اسکناس رو دادم بهش خندید دو تا از دندون هایش که افتاده بود معلوم شد م

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 13:11

سلامتولدم مبارک،از دهم خرداد تولد بازی داشتیم درست از همون روزی که سمیه یک بسته آدامس خرسی گذاشت روی کیبوردم و گفت تولدت مبارک و شب توی فرودگاه امام خمینی توی بغل هم گریه کردیم برام از توی هواپیما عکس فرستاد یا آدامس خرسی که بادش کرده بود ولی من هنوز دلم نیومده که آدامس خرسی ها رو بخورم.هفده خرداد بود ابوالفضل الله دادی هم پیام داد که هنوز ادرست همونه گفتم آره چی شده گفت هیچی فکر کردم بالا شهری شدی میخواستم بهت حسودی کنم از کار گفتیم و از خورشت ماست که ابوالفضل توی درست کردنش ادعا داره بعد هم بوس بوس و بای بای دو روز بعد پیک پنج جلد از کتاب های پر فروشی که ابوالفضل ترجمه کرده بود رو برام آورد یا یک نامه کوچولو و یک عالمه شکلات زنگ زدم بهش که چه کاری بود کردی گفت ۲۹ خرداد نیستم میخوام برم سفر برمیگردم گفتم اگر کادوی تولدت رو ندهم جرررم میدی.برای مهسا نوشتم تولدت مبارک همه خردادی ها خاص هستند و بی نظیر نوشت عصر بیا چیلی منتظرتم نوشتم به مرگ آزاده جلسه دارم به درد نخور حمیده هم هست نوشت باشه تو خوبی جلسه که تموم شد با حمیده از پله ها اومدیم پایین مهسا و فرناز جلو در بودند با قهوه و چیز کیک توی ماشین تولد بازی کردیم تا ابسنگاه صدرسیمین قبل از اینکه بره پردیس اومد محل کارم با یک کیف دستی گفت تا اینجا پدرم در آمد ابن مال تو یک کرم ابرسان و شامپو برای موهای رنگ شده گفتم ای وای من چرا خب گفت چون تولدته دیگهامسال هم تموم شد ببینیم خدا توی سال جدید برام چی مقدر کردهپ.ن:۳۶۵ روزی که گذشتشاید تلخ سخت شیرینولی گذشت و رسیدم دوباره به امروزی که تولدمه و من برای خودم رفیق بودمتوی همه سختی ها پشت خودم بودم که بگذرهخودم کنار خودم موندم که بگذرهمن برای خودم همه چیز بودمباز هم خدا رو شکر برای

برچسب: نویسنده: اشکان پورحسین تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 13:11

صفحه بندی